از نوشتن

کاغذ رنگی قرمز به کاغذ آبی نگاه کرد و گفت: مطمئنم سارا امروز منو انتخاب می‌کنه؟

کاغذ آبی گفت: نه منو انتخاب می‌کنه.

خلاصه جرو بحث بین کاغذ‌ها بالا گرفت. کاغذ آبی می‌خواست خودش را اثبات کند و کاغذ قرمز خودش را.

سارا با دستانی خسته وارد اتاق شد. فکرش مشغول اتفاق‌های امروز بود. نمی‌توانست متمرکز شود. سراغ کاغذ‌هایش رفت. نمی‌دانست کدام رنگ را انتخاب کند. کاغذ سفید را برداشت. کاغذ سفید لبخند زد و به بقیه‌ی کاغذ‌های رنگی چشمک زد.

کاغذ سفید از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید.

اما سارا به جای اینکه طبق عادت همیشگی کاردستی درست کند، کاغذ را روی میز قرار داد قلم مشکی را برداشت و شروع کرد دستانش را روی کاغذ حرکت دادن. او کاردستی درست نکرد بلکه شروع به نوشتن کرد.

نوشت از آنچه در دلش می‌گذشت. هر چه بیشتر می‌نوشت سبک‌تر می‌شد. از حرف‌های مگویش نوشت. از غصه دیروزش و اتفاقات امروزش.

گذر زمان را احساس نمی‌کرد. کاغذ سفید تمام شد، سیاه شد ولی او هنوز حس نوشتن داشت. کاغذ دیگری برداشت. ساعت ها گذشت ولی او همچنان می‌نوشت. سرش را بلند کرد. متوجه شد سه ساعت است که می‌نویسد. حسش خوب شده بود و قابل توصیف نبود. این کار را از کاردستی بیشتر دوست داشت.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *