درخت خرمالو

حاج خانم هر روز صبح از خواب بیدار می‌شد. برگ‌های خشک ریخته شده پای درختان را می‌روبید و منتظر می‌ماند تا زنگ خانه به صدا در آید و مشتری‌ها یکی یکی از راه برسند. حاج خانم زردی زن بود. حیاط خانه شده بود محل کارش. گوشه‌ی حیاط صندلی سفیدی داشت که مریض‌ها را آنجا می‌دید.

هر روز کلی مریض که همه زردی داشتند درِ خانه‌اش را می‌زدند و با دو پنبه سفید در پشت گوشهایشان خداحافظی می‌کردند.

او این کار را از پدرش آموخته بود. این رسم و سنت خانوادگی آنها بود که از اجدادش نسل به نسل به او رسیده بود. علاوه بر این یک راه امرار معاش هم برایش بوجود آمده بود.

پیرزن بیشتر اوقات در خانه تنها بود، همه‌ی بچه‌هایش سرو سامان گرفته بودند بجز آخر هفته ها که همه‌ی بچه هایش به همراه همسران و نوه‌هایش در خانه‌اش جمع می‌شدند و او را از تنهایی در می‌آوردند.

قد کوتاهی داشت. سفید رو بود و چشمانش همیشه از پشت قاب شیشه‌ای عینک لبخند می‌زدند.

اکثرا پیراهن گلدار می‌پوشید که رنگش با روسری‌اش هماهنگی داشت. از بیمارانش با لبخند و خوش رویی استقبال می‌کرد، آنها را روی صندلی می‌نشاند، در سرخی پلک پایین چشمشان خیره می‌شد اگر زرد بود بیمار احتیاج به زردی زدن داشت. سپس تیغ یک بار مصرف را از پوشش خارج می‌کرد و پشت هر دو گوش را با آن می‌خراشید.

یک روز صبح زود او با صدای اذان از خواب بیدار شد. پا به حیاط گذاشت تا وضو بگیرد و نماز صبح بخواند. رفت سمت حوض وسط حیاط، آستین‌ها را بالا زد. هنوز هوا کاملا روشن نشده بود. عکس ماه توی حوض آب افتاده بود. پیرزن خم شد و دستانش را به آب زد. زیر لب صلواتی فرستاد و وضو گرفت. از پشت سر صدایی شنید. آنجا یک باغچه بود. وسط باغچه درخت خرمالوی کهنسالی قرار داشت. پیرزن به پشت سر نگاهی انداخت.

صدایی آمد: «سلام من اینجا هستم.»

حاج خانم با تعجب اطرافش را نگاه کرد. فکر کرد خیالاتی شده ولی دوباره همان صدا گفت: «من پشت سرت هستم.»

چشمانش را بازتر کرد و با دقت گوش داد و گفت: «تو کی هستی ؟»

صدا گفت: «من درخت خرمالو هستم.»

حاج خانم گفت: «چه عجیب تو حرف میزنی؟»

درخت گفت: « یه سوال ازت دارم. واسه این به حرف اومدم تا یه چیزی ازت بپرسم.»

حاج خانم گفت: «بگو جانم.»

درخت گفت: « من هر روز می‌بینم که شما کلی مشتری داری و زردی اونا رو با تیغ میزنی. اونا همه راضی اینجا رو ترک می‌کنن و باز مشتری پشت مشتری میاد و به دست تو زردی اونا درمان میشه.»

پیرزن گفت: «آره جانم. حالا مگه چی شده؟ »

درخت گفت: «شاخه‌های منو ببین. خشک و قهوه‌ای شدن. تمام برگ‌های زردمو خودت از پای درخت جمع می‌کنی. میشه منم مثل مشتری‌هات از زردی نجات بدی و برگامو سبز کنی؟»

حاج خانم کمی درنگ کرد و گفت: «من تابحال اینکارو نکردم. اصلا این جزو کارام نیست.»

پیرزن قاب عینکش را پایین داد، چشمانش را تنگ کرد و با دقت نگاهی به درخت و شاخه‌های خشکیده‌اش انداخت.

درخت گفت: «منو هم مثل اونا تیغ بزن. شاید منم جوونه دادم و سبز شدم و برگ در آوردم. من همیشه می‌بینم که پشت گوش‌های بزرگ و کوچیک و تیغ میزنی.»

حاج خانم گفت: «اما تو که آدم نیستی، گوش نداری. اصلا این کار فقط برای آدماس.»

پیرزن دستان لرزان و چروکیده اش را به شاخه های خشکیده ی درخت زد. چقدر دست پیرزن شبیه شاخه های خشکیده‌ی درخت بود. درخت با گرمای دستان پیرزن احساس آرامش می‌کرد.

بعد با صدایی لرزان گفت: «هر درخت یه بهاری داره و یه خزونی. مثل آدما که یه روز متولد میشن و یه روز می‌میرند. این قانون طبیعته.»

 

درخت گفت: «پس من چه کنم؟ زمستونه، سردم شده، برگام همه ریختن.»

پیرزن گفت: «تو باید منتظر بشی تا بهار بیاد و خالقت تو رو سبز کنه. اونوقت جوونه میزنی. اگه الان تو این سیاه زمستون سبز بشی همه‌ی جوونه‌هات می‌سوزن. این کار من نیست. فقط صبر کردن می‌تونه بهت کمک کنه. حالا هم برو بخواب. همه‌ی درخت‌ها زمستونا میخوابن و از سرما نجات پیدا می‌کنن.»

درخت دیگر چیزی نگفت و چشمانش را بست.

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

یک پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *