داستان معصومه

اسمم معصومس. ولی اونو دوس ندارم. دوست داشتم مثلاً اسمم مثل دوستام بود. دوست داشتم اسمم مثلاً پریسا، مرسانا یا حلما بود‌. ولی مامانم میگه: اسم تو، اسمِ یکی از اِماماس. ولی من نمی‌دونم کدوم امام اسمش معصومس.

قراره امسال برم مدرسه. خونمون توی روستاس. بابام تازگی‌ها توی شهر یه خونه خریده. خونهه خیلی کوچیکه. چند قدم که راه میرم زود تموم میشه و میرسم به دیوار.

ولی خونه‌ی روستامون خیلی بزرگه مثه یه زمین فوتبال میمونه. بعضی وقتا با داداشم اونجا فوتبال بازی می‌کنیم. من دروازه وامیستم و اون گل می‌زند.

اسم داداشم محمده. محمد از من ده سال بزرگتره. اصلا هم با من بازی نمیکنه. میگه تو جیغ جیغو هستی. هیچوخت حوصله نداره. همش سرش توی تبلتشه. بعضی وختا بابا بهش گیل میده میگه: بسه دیگه چشات در اومد.

ما توی روستا سگ و مرغ و خروس داریم که من بعضی وختا باهاشون بازی می‌کنم. ولی وختی میام خونمون که توی شهره حوصلم سر میره. اونجا هیچ دوستی ندارم. همیشه تنهام.

خونمون طبقه‌ی دومه. یه همسایه داریم که اون خونشون طبقه‌ی چهارمه. یه دختر دارن. اولین بار که دخترشونو دیدم خیلی حسودیم شد، آخه موهاش خیلی صاف و بلند بود‌. اسمش مریمه‌.

مریم همیشه موهاشو میبافه ولی من موهام فرفریه. به مامان میگم: چرا من موهام فرفریه؟ چرا صاف نیس؟ مامان میگه: خب خدا هر کیو یه جور آفریده.

چند روزی میشه که با مریم دوس شدم. آخر هفته ها که از روستا میایم شهر، میرم خونشون و باهاش بازی میکنم. مریم کلی عروسک داره. خوش بحالش.

مریم از من دو سال بزرگتره و مدرسه می‌ره.

یه روز رفتم دم خونشون در زدم. مامانش درو باز کرد و گفت: «خاله جون! مریم مدرسه اس.»

مامان مریم خیلی مهربونه. خیلی هم خوشگله. رنگ موهاش صورتیه. منم خیلی دوست داشتم موهام صورتی بود‌. مامانم میگه: «اینا رنگه! موهای آدم که صورتی نمیشه.» منم دوست دارم وختی بزرگ شدم موهامو صورتی کنم.

رفتم توی خونشون. به مامانش گفتم: «خاله من نی‌نی خیلی دوست دارم. اما مامانم برام نمیاره.»

مامانش گفت: «چرا؟»

منم گفتم: «میگه من مریضم. قرص می‌خورم. خب خیلی‌ها قرص می‌خورن بچه هم دارن. آخه قرص چه ربطی به بچه داره؟!»

مامان مریم گفت: «عزیزم شاید مسئله‌ای وجود داره.»

من نمی‌دونم مسئله یعنی چی؟ شاید از اون مسئله‌هایی باشه که داداشم توی دفتر ریاضیش می‌نویسه و خیلی هم سخته‌. یعنی مامانم باید مسئله‌ها رو حل کنه!؟

خلاصه کلی باهاش دردِدل کردم و بعدش رفتم خونمون.

مامانش گفت: «هر وقت مریم از مدرسه اومد میگم بیای و باهاش بازی کنی.»

من الان چند وخته، یعنی خیلی وخته یه دوست خوب دارم و با مریم حسابی دوست شدیم.

یه روز توی اتاقش داشتیم عروسک بازی می‌کردیم. من به مریم گفتم: «مریم مامانت خیلی تپل شده. شکمش بزرگ شده، از شکم منم گنده‌تر شده. بابا میگه هر کی چاق میشه باید رِجیم بگیره.»

مریم خندید ولی من نفهمیدم چرا می‌خنده. بعدش گفت: «معصومه یه راز می‌خوام بهت بگم.» منم گفتم: «چه رازی؟» اون گفت: «مامانم نی‌نی توی شکمش داره!» من وختی این حرفو شنیدم، گفتم: «مگه نی‌نی‌ها توی شکم هستن؟!»

مریم گفت: «آره. مامانا میرن دکتر و آقای دکتر نی‌نی‌ها رو می‌ذاره توی شکمشون.»

من خیلی تعجب کردم. به مریم گفتم: «نی‌نی اون تو خفه نمیشه؟»

مریم گفت: «نمیدونم. فکر نکنم.»

بعد با خودم فکر کردم که خوش بحالِ مریم که مامانش داره براش نی‌نی میاره. راستش خیلی از دست مامانم عصبانی شدم. نزدیک بود گریه‌ام بگیره.

به مریم گفتم: «من می‌خوام برم خونمون.»

مریم گفت: «چرا؟ بیا هنوزم بازی کنیم. حالا زوده بری.»

ولی من گفتم: «نه. می‌خوام برم کار دارم.»

وختی رسیدم خونه مامان داشت توی آشپزخونه غذا می‌پخت. تا منو دید گفت: «چی شده معصومه زود برگشتی؟»

گفتم: «هیچی..»

مامان هی پاپیچ شد. گفت: «بگو ببینم گریه کردی؟با مریم دعوات شده؟»

گفتم: «نه. همش تخصیر توهه دیگه.»

مامان گفت: «چی تقصیر منه؟»

گفتم: «مامان مریم تو شکمش نی‌نی داره. چرا ما نداریم؟»

مامانم خندید و گفت: «واقعا؟»

منم گفتم: «آره شکمش مثه توپ شده.»

مامانم گفت: «هر چی خدا بخواد. تو دعا کن تا ما هم نی‌نی دار بشیم. خدا دعای بچه‌ها رو زودِ زود برآورده می‌کنه.»

به مامانم گفتم: «چطوری دعا کنم؟»

مامانم گفت: «دستاتو ببر بالا. خدا توی آسمون صداتو می‌شنوه.»

من پرسیدم: «خدا کجای آسمونه که من نمی‌بینمش؟»

مامان گفت: «خدا رو هیچ‌کس نمی‌بینه. ولی اون همه‌ی ما رو می‌بینه و صدامونو می‌شنوه.»

حالا من هر روز دعا می‌کنم. هر روز کلی با خدا حرف میزنم.

مامانم میگه: «تو از بس با خدا حرف زدی، خدا سرش درد گرفته.»

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *