دردسر پروانه‌ای

مادری به همراه سه فرزندش در حال قدم زدن و لذت از طبیعت و زیبایی‌هایش بودند. دختر و پسر که تقریبا ده و هشت ساله بودند در سمت راست مادر قرار داشتند. مادر یک‌کالسکه‌ی آبی رنگ را می‌راند. دختری یکسال و نیمه در آن قرار داشت. دختر هم اطرافش را نگاه می‌کرد. در دستان کوچکش یک شیشه‌ی آب، صورتی رنگ دیده می‌شد.

پروانه‌های سفید روی بوته‌های نعنا می‌پریدند و دوباره برمی‌گشتند. مادر و بچه‌ها از دیدن این همه پروانه در یک جای پر از علف و خشک لذت می‌بردند. نعناها، گل داده بودند و عطرشان در هوا پیچیده بود. گل‌هایی به رنگ سفید متمایل به آبی.

آن‌ها دقیقا زیر پای یک درخت انگور سبز شده بودند. انگار کسی آنها را آنجا کاشته بود.

درخت انگور از دیوار خانه بالا رفته بود، به طوریکه دیوار و بام خانه از برگ‌های سبز و تازه ی انگور پوشیده شده بودند.

دختر هشت ساله از شوق دیدن پروانه‌ها، در پوست خود نمی‌گنجید.

پسر ده ساله می‌گفت: «می‌خوام با پروانه‌ها کلکسیون درست کنم.» او با خود چند کیسه‌ی پلاستیکی آورده بود.

مسیری که آن خانواده در آن حرکت می‌کردند، خاکی و پر از سنگریزه بود. کالسکه وقتی روی سنگ‌ها حرکت می‌کرد به شدت تکان می‌خورد. در سمت چپ آن‌ها یک آبراه تقریبا بزرگ بود که در انتهای آن کمی آب سیاه و لجن گرفته دیده می‌شد. این آبراه در انتهای مسیر حرکت یک رود کوچک قرار داشت.

وقتی به مکان پروانه‌ها رسیدند، مادر ایستاد.

آنجا برخلاف مسیر سنگلاخ، صاف و سیمانی بود و شیب مسیر به سمت آبراه بود. آن دو کودک هم سرگرم شکار پروانه‌ها شدند. آنها هیچ چیز غیر از پروانه‌ها را نمی‌دیدند.

بچه‌ها وقتی از گرفتن پروانه‌ها نا‌امید شدند، مادرشان را برای کمک کردن صدا زدند.

مادر برای دقایقی کالسکه را رها کرد و برای کمک به سمت بچه‌ها رفت. او متوجه سطح شیب‌دار نشده بود. با آنکه پروانه‌ها زیاد بودند اما به سرعت فرار می‌کردند. یاد دوران دانشجویی افتاد، حشرات را برای درس حشره شناسی جمع‌آوری می‌کرد و با آن‌ها کلکسیون درست می‌کرد.

یک دقیقه بعد صدای افتادن یک چرخ او را به خود آورد و بعد صدای گریه‌ی کودکش را شنید.

مادر از جا برخاست و اطرافش را با تعجب نگاه کرد. اثری از کالسکه و بچه نبود. فقط صدا بود. آنهم صدای گریه‌. فکرهایش را مرور کرد: «کجا غیبش زد؟

آیا کسی بچه را دزدیده بود؟

پس این صدای گریه از کجاست؟»

جلوتر رفت تا به آبراه رسید. آبراهی با دیواره‌های بلند و سیمانی. حدسش درست بود. کالسکه توی آبراه واژگون شده بود. دخترش زیر کالسکه گیر افتاده بود. صدای گریه‌هایش دل مادر را لرزاند.

خیلی خودش را کنترل کرد تا فریاد نزند و کسی متوجه موضوع نشود.

فقط به این فکر می‌کرد که هر طور شده بچه را نجات دهد. حتی شده به هیبت مرد عنکبوتی در می‌آید و او را خارج می‌کند.

با سرعت خودش را به درون آبراه انداخت. ابتدا کالسکه را از روی کودک برداشت. سپس کودک را در آغوش گرفت. سرتا پایش لجنی و سیاه شده بود. کالسکه هم خیس و کثیف بود. او را کنار دو کودکش که با تعجب در حال تماشا بودند قرار داد.

وقتی می‌خواست خودش از آبراه خارج شود، متوجه ارتفاع زیاد دیواره‌ها شد.

خوشبختانه کودک هیچ آسیبی ندیده بود. حتی یک زخم کوچک هم برنداشته بود‌.

بچه‌ی لجنی را در آغوش گرفت و به خود چسباند. خدارو شکر که سالم بود. موقع برگشت، او برای آخرین بار انتهای ابراه را نگاهی  کرد. شیشه‌ای صورتی رنگ در انتهای آبراه خودنمایی می‌کرد. دختر هشت ساله پرسید:« مامان! شیشه بچه!»

 

مادر گفت: «ولش کن. اون دیگه لجنی شده.»

.

هر زمان مادر و بچه‌ها از کنار آبراه می‌گذرند، یاد آن خاطره و معجزاتش می‌افتند.

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *