قبل
بعدی
آخرین مطالب

چه کسی صدای مرا دزدیده است؟

یک صبح پاییزی سرد بود. خروس از خواب بیدار شد تا طبق معمول هر روز، آوازِ صبح را بخواند. تمام چهار تا مرغ و ده تا جوجه‌اش برای خوردن

جوانمرد قصاب

هفته‌ای یک‌بار مادر او را برای خرید گوشت به قصابی سرکوچه می‌فرستاد. در یک شهرستان کوچک در استان خوزستان به نام دزفول زندگی می‌کردند. او دختری سیزده ساله به

بچه‌ی مردم

خب هیچ کاری از دستم بر نمی‌آمد. شوهرم بچه را نمی‌خواست. من هم این کار را دوست داشتم. اصلا این قضیه از زمانِ شروع این ماجرا جدی شد و

شورینی‌های بی‌بی

پیرزنی تنها در خانه‌ای بزرگ زندگی می‌کرد. تنها همدم و مونسش یک کبوتر سفید و زیبا بود. این کبوتر با کبوتران دیگر فرق داشت. پیرزن به او می‌گفت «پا

بوی چاپخانه‌ی عمو

امروز در تمرین نویسندگی‌ام روز حس بویایی است. من یک پوشه‌ی قرمز رنگ پر از کاغذهای باطله دارم. این کاغذها یک سمتش پر از نوشته است و سمت دیگرش

خانواده‌ی گِلَس

در همسایگی ما یعنی دقیقن زیر پایمان خانواده‌ی آقا و خانم گلس زندگی می‌کنند. آقای گلس مردی پیر و جا افتاده‌ است اما همسری جوان و تقریبا چهل و